***گل نرگس***

 

 

                  

 

ميلاد با سعادت صراط مستقيم ، نَبَاءِ العَظيم ،مهر فروزنده هستي، بَقيةَ اللهِ في اَرضِهِ ، قطب دايره امکان ، حضرت ولي عصر صاحب الزمان(عج) ، مبارک باد

کسی آرام می آید

نگاهش خیس عرفان است

قدم هایش پر از معنا ، دلش از جنس باران است

کسی فانوس بر دستش ، بسان نور می آید

امید قلب ما روزی ز راه دور می آید

به تو سلام مي کنم اي يوسف زهرا ، ای یوسف  گم گشته ي هستي!

اي بهانه ي آفرينش! نرگس زيباي باغ عشق !

می خواهم بنویسم ! امروز ....روز میلادت....... اما  از کجا ...از چه........

به خدا که روز هاست که منتطر این روزم....

به  خدا که روز هاست منتطرانه انتظار تو را میکشم....

آری به تو سلام میکنم ! ا ي آرزوي آرزومندان ، اي دواي درد دردمندان ،

اي بهانه ي بهشت و اي برتر از بهشت، که بهشت نيز وصال تو را در انتظار است

 به تو سلام مي کنم اي مولا! اي دار و ندارم!       

به تو سلام مي کنم اي صبح اميد!

وقتي بدخواهان پاک بازي ام را به سخره مي گيرند ،

به تو سلام مي کنم که مرا جز تو ياري نباشد.

به تو سلام مي کنم در هر بامداد

 و به تو سلام مي کنم در هر شامگاه

و شب و روزم را به عشق لقايت مي گذرانم

که زندگي بي ياد و نام تو بيهوده است

عزيز من! امام من !مولايم! اميدم! يارم! سرورم!جان شيرينم !

     ميلادت مبارک      

         

 

                                     

حرم رفته بودم. آخه جای دیگه ای بلد نبودم. آخه جای دیگه ای هم نمی تونستم برم.

راستش اصلا دلم نگرفته بود ! برام عجیب بود . این نیمه شعبان با همه نیمه شعبان های سال های قبل فرق می کرد. نمیدونم چرا اون حالی که باید میداشتم نداشتم.

خدا دلم حرم امن میخواست.........................

می خواستم به خودم بیام. می خواستم که فقط یه لحظه فقط یه لحظه کوچیک هم که شده امشب دلم بشکنه. اونوقته که .....

بلند شدم که  برم حرم. شاید اونجا یه فرجی بشه. نزدیکی های حرم بودم که چشمم به گنبد افتاد. فضا یه فضای دیگه ای بود. روحانی ، معنوی......

وارد حرم که شدم رسیدم به باب الجواد دوباره چشمم به گنبد افتاد . این دفعه دیگه  بغض کردم.

 حرم شده بود قطعه ای از بهشت .....

جلوتر رفتم نخواستم داخل بشم.راستش این قدر شلوغ ود که حد وحسابی نداشت. به امام گفتم داخل شدن مال زوار ها و مسافراتون ما از همین دور هم سلام بدیم به شما میرسه....

یه گوشه دنج تو صحن جمهوری پیدا کردم و نشستم. دقیقا روبه روی پنجره فولاد بودم.

به اطرافم نگاه کردم . همه تو حال خودشون بودن. یکی نماز ؛ یکی زیارت ؛ یکی هم چشماشو به پنجره دوخته بود زیر لب چیزی میگفت اشک میریخت.

از بلند گو های حرم هم زیارت آل یاسین پخش میشد. اون قدر فضا معنوی بود که اگه دقت میکردی صدای زیارت فرشته ها رو هم میشنیدی.

دوبار رو کردم به اون گنبد طلایی.

دیگه اصلا احتیاجی به مقدمه نبود.......

 

                                            

 

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        چهارشنبه ٧ شهریور ۱۳۸٦ - امیرحسین