صفحه نخست
تماس با نویسنده
نویسندگان وبلاگ
امیرحسین
آرشیو وبلاگ
بهمن ۸۸
مهر ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
لینک دوستان
کتیبه ی آذر
كمترين تحريري از يك زندگي..
گاه نوشت
عاشق نشین...
حورا
نيش قلم
حرف لحظه ها
آلاچیق
روزگار غريبي است نازنين
انجمن علمی برق
شكوفه نرگس
وبلاگ فارسی
وبلاگ هاي فارسي
قالب وبلاگ
خروجی و آمار وبلاگ
لوگوی دوستان

هنوزم عاشقم ای یار ...
السلام علیک یا صاحب الزمان
نپرس از من، نپرس هر بار
هنوزم عاشقم ای یار
هنوزم شکل فرهادم
رفیق کوهم و تیشه
هنوزم توی باغ عشق
پر از برگم پر از ریشه
بیابان در بیابان را
چو مجنون همره بادم
برای دیدن آن یار
هنوز از پا نیفتادم
هنوز تنها و بی خویشم
همان درویش درویشم
همه خویشم شده این عشق
که با آن از همه پیشم
نپرس از من، نپرس هر بار
هنوزم عاشقم ای یار
ولی ای دوست
ای غایب
سفر کرده غریبانه
اسیر غربتی دلتنگ
دلت دلتنگ یاران است
غم سنگین تو ای مه
در این نامه چه عریان است
نپرس از من، نپرس هر بار
هنوزم عاشقم ای یار
پيام هاي ديگران () PermaLink دوشنبه ۱٢ بهمن ۱۳۸۸ - امیرحسین
می نویسم...برای آقایی که دوشنبه ها و جمعه ها زیاد به خط خطی های نامه ی اعمالم سر می زند
می نویسم برای آقایی که من برای او گریه می کنم و او برای من...
می خواهم به چند چیز خوب فکر کنم :
بوی خاک باران زده ، چیدن سفره ی هفت سین ، صدای امواج دریا ، بوی گل های یاس در شب ،
و به تو و به روز آمدنت ...
می خواهم از تو بنویسم ... از لحظه های بی تو بودن ... از ثانیه های سرد
انتظار ...
از غروب های جمعه ای که با یاد تو سپری شد ... از ندبه هایی که به شوق وصال تو
خوانده شد ...
از اشک هایی که به عشق دیدن تو جاری شد...
از این هوای ابری ... از ظلمت و تاریکی ... از خفقان این شهر مه گرفته ...
از تو...از دوری ات...از...
باز هم بگویم ؟ باز هم بگویم چند جمعه ی تقویمم ضربدر خورد و نیامدی؟
بگویم چند جمعه خورشید را قسم دادم تا غروب نکند که بیایی؟
بگویم چقدر کوچه ها را آب پاشی کردم و غبار از همه آینه ها برداشتم تا بیایی و
نیامدی؟
بگویم که همه کوچه ها،همه ثانیه ها و لحظه ها چگونه نامت را فریاد می زنند؟
آقای روزهای جمعه!
این درخت انتظار سال هاست که در وجودمان جوانه زده است...
کی میوه ی فرج ان را برداشت میکنیم خدا میداند و بس !
نمی خواهد بگویم نرگس ها هنوز طلایه دار لشکر انتظارند...
دیگر لازم نیست از خزان دل هایمان بگویم.
می خواهم این بار خدا_همان همسایه ی دیوار به دیوار دلمان را میگویم_قسم بدهم
که چهل روز عهدمان یک قرن شد ، پس چرا به چشم هایی که لیاقت دیدن مولا را
ندارند مروارید اشک را هدیه کردی؟
می خواهم این بار فقط و فقط به یک چیز فکر کنم:
به روزی که تقویم را باز میکنم و می خوانم امروز...روز ظهور حجه ابن الحسن...تعطیل!
پيام هاي ديگران () PermaLink سهشنبه ٧ مهر ۱۳۸۸ - امیرحسین
گنهکاران ! مژده باد فصل توبه رسید ... رمضان در راه است
نمی توان سرشار نبود ،
وقتی که تقویم های خسته به تو میرسند تمام روزهای پیشرو پیراهن امید و
رستگاری به تن میکنند .
و لحظه ها ، دست به دامان نام تو و خجستگی روزهایت آرزوی زیباترین سرنوشت را به دوش میکشند .
ای موسم الهی ...
ثانیه های عاشقانه ات را به آرامی عبور بده ، آهسته از روزهایم رد شو ،
آهسته تر ، تا همه نفس هایم از مسیحای انفاس تو لبریز شوند .
در کنارت در مکثی روح انگیز از زمینگیری روزمره گی ها رها شوم و آسمان را هم تجربه کنم ...
ای ماه مهربان ...
یک سال نبودنت را آنچنان دلتنگ بودم که اینک در لحظه آمدنت دل چشم به راه من دست و پا گم کرده است.
پيام هاي ديگران () PermaLink شنبه ۳۱ امرداد ۱۳۸۸ - امیرحسین
کودکی میپرسد ٬که پدر؟
که هنوز... یارانش در راهند...نرسیدند به او ؟
یا هنوز نشدست ... وقت ظهور؟
نکند خواب باشم... نکند مدرسه ٬
آن لحظه ی دیدار باشم؟
وای پدر میترسم... نکند دیر به مولا برسم؟
نکند خواب بمانم...نکند ...نکند...
وای پسر....
تو چرا میترسی....؟؟
گر نمیدانی بدان!
تو نه خواب خواهی ماند... نه در آن وقت ظهور مدرسه ای !
نفست را بده بیرون... آرام !
تا برایت بگویم٬ که چه کس خواب خواهد ماند ٬آن وقت ظهور !؟
آن کسی خواب بماند٬ که همه عمر خویش بسپارد به خواب.
نه خبر دارد از آن روز عزیز...نه که میداند ٬ مولایش کیست !
آن کس آن است که مکتب نرود روزش روز...
و تمام گذر عمر٬ خواب است هنوز...
و در آن روز که خواب ترک کند ...
وجودش شرم است ...
و هم او گوید:
که چه دیر است ...افسوس
تو بدان نیک پسر...
که بیاید""جمعه""که بیاید"" جمعه""ولی آن جمعه کدامست؟؟؟
نمیدانم من...
من فقط نیک بدانم٬ که همان روز که آید٬ مولا...
جمعه ای نزدیک است٬ انشاءالله...
و تو آن روز...
و من آن روز ٬ بیدارم و خانه ...
که اگر باشم و زنده ...
که اگر باشم و زنده...
برای ظهورش... و صدای دلنشینش .
در همین جمعه ....
با هم زمزمه خواهیم کرد ...
اللهم کن لولیک الحجة ابن الحسن...
پيام هاي ديگران () PermaLink شنبه ٢٤ امرداد ۱۳۸۸ - امیرحسین
نمی ترسم از عذاب تو !
عجیب است ولی نمی ترسم !!
نه این که نشنیده باشم چقدر ددناک و مهیب است .
نه این که ندانم ، نخوانده باشم که پوست و گوشت و استخوانم را خواهد سوزاند .
خوانده ام ، دانسته ام ، باور دارم ...
حتی نمی ترسم ، نمی رنجم...
میدانم این همه انتقام نیست ...
نمی خواهی آزارم دهی...
نمی خواهی کوچک و حقیرم کنی...
آتش پاک است و پاک کننده.
فقط جُرم ها و جِرم هایم را خواهد سوزاند
ناخالصی ها و بدی هایم را...
آنوقت تر و تازه و مطهر از میان شعله ها بیرون می آیم تا تو مثل روز اول مرا محکم بغل کنی .
پيام هاي ديگران () PermaLink جمعه ٢٦ تیر ۱۳۸۸ - امیرحسین
به من حق بده که بترسم از گمشدن ... وقتی پیدا کردن راه به قدر دیدن مورچه ای سیاه بر سنگی سیاه در شب تاریک ، دشوار است مثل بچه ای سرگردان در شهری غریب وحشت کرده ام ! بچه ها وقتی خیلی میترسند بلند بلند اسم پدر و مادرشان را صدا میکنند ، دنبال آشنا میگردند من هم تورا صدا میکنم به نامت که دلیل است راهنماست ...
بارش سنگین بود
دانه گندم روی شانه های نازکش سنگینی میکرد .
دانه از روی شانه های کوچکش سر خرد و افتاد .
خداوند دانه گندم را فوت کرد
مورچه میدانست که نسیم نفس خداست .
مورچه دانه را دوباره بر دوشش گزاشت و به خداوند گفت :
گاهی یادم میرود که هستی ای کاش بیشتر می وزیدی !
خداوند می فرمود همیشه میوزم ! نکند گمم کردی ...
مورچه گفت : این منم که گم میشوم . بس که کوچکم ! بس که ناچیز ...
نقطه ای که بود و نبودش را کسی نمی فهمد ...
خداوند فرمود اما نقطه ، سرآغاز هر خطی ست
مورچه زیر دانه گندمش گم شد و گفت : اما من سر آغاز هیچم و ریزم ! و ندیدنی ...
من به هیچ چشمی نخواهم آمد ...
خداوند فرمود :چشمی که سزاوار دیدن است میبیند
و چشم های من همیشه بیناست
هیچ کس اما نمیدانست که در گوشه ای از خاک مورچه ای با خداوند گرم گفتگوست .
پيام هاي ديگران () PermaLink سهشنبه ۱٩ خرداد ۱۳۸۸ - امیرحسین
میتپید،
و با هر تپش میسوخت و در هر سوز آهی سرمیداد و فریادت میزد
تا شاید صدای خسته خاموشش از کوچه پسکوچههای دلتنگی بیاید .
و همراه قاصدکی به دستت برسد تا شاید صدای غربت قلمش از لابهلای واژهها به گوشت برسند .
و تا شاید احساس تنهایی دل بی کسش را از میان اشکهایی که در این واژهها فریادت میزند، بخوانی.
ای دریای بیکران مهربانیها…
ای باغبانی که صدای پرپرشدنت در لابهلای آجرهای مدینه برپاست .
ای اسطوره صبری که فریاد مظلومیتت در لابهلای سلولهای هستی جاری است و ای مادر…
ای مادری که کوچههای دلت پر از غریو سکوتٍ خستهی تاریخ است .
و ای لالهای که غنچهات ، نشکفته صدای پرپرشدنش در لابهلای اشکهای آسمان جاری
است .
و ای ستاره خاموش شبهای نخلستان علی …
دیگر نمیدانم چگونه و با کدامین واژه فریادت زنم تا بدانی که زخمهای کهنه دلت را
میشناسم
و می دانم فریاد غربتت از میان یاس کبودٍ بزرگترین باغچه مهربانی برپاست .
و بدانی که چقدر دلم برای بودنت تنگ است
و ببینی چقدر دستان تهیام نیازمند نیم نگاه چشمان زلال کوثر است
و ببینی که چشمانم سخت آشفته نامردی تاریخ است و ناباورانه برگهای روزگار را
ورق میزند
آه زمین مدینه...
دهان باز کن و بگو مادر غمگسار یازده ستاره درخشان را در کدام قطعهات به میان گرفتهای …
و ای غریبا مادر مادر مادر…
هنوز بوی نخلستان در آسمان جاری است که صدای خاموش علی را در درون چاهش به تصویر میکشد،
صدای خاموشی که فریاد میزند مادرٍ زخمی ، چادرٍ خاکی و صورتٍ نیلی …
ای نرگسی که یاس هم برای آمدنت هر صبح دست به دعا برمیدارد، بیا...
خدایا! خداوندا یادگار فاطمه را بر ما برسان تا عقده ای که به طول تاریخ مظلومیت شیعه برصفحه ی دل عاشقان فاطمه داغی دردناک هک کرده است التیام بخشد.
پيام هاي ديگران () PermaLink چهارشنبه ٦ خرداد ۱۳۸۸ - امیرحسین
چه انتظار عجیبی !
تو بین منتظران هم عزیز من ، چه غریبی !
عجیب تر که چه آسان ، نبودنت شده عادت ...
چه بی خیال نشستیم ، نه کوششی نه وفایی...
عادت کردهایم که بگوییم منتظریم. عادت کردهایم بعد از هر صلواتمان بگوییم: «... وَ عَجِّل فَرَجَهُم» یا این که بعد از هر نماز دعاى فرج را بخوانیم. حتى از روى عادت براى سلامتى امام زمان (عج) صلوات نذر مىکنیم. به نبودنش، به نیامدنش، به انتظارمان عادت کردهایم . آنقدر در این آخرالزمان در فتنه غرق شدهایم که یادمان رفته مهدی فاطمه کیست؟ مثل این که اگر پنجشنبهها منتظر نباشیم، یکى از کارهاى روزمرهمان را انجام ندادهایم . یا فکر مىکنیم اگر صبحهاى جمعه در مراسم دعاى ندبه شرکت نکنیم، از دوستانمان عقب ماندهایم . بیاییم با خود فکر کنیم که : آخرین بارى که صبح جمعه بیدار شدیم و از این که «او» نیامده بود، دلمان گرفت؛ کى بود؟
سال نو مبارک
بوی باران ، بوی سبزه ، بوی خاک
شاخه های شسته باران خورده پاک
آسمان آبی ،ابر سپید
برگ های سبز بید
عطر نرگس رقص باد
نغمه شوق پرستوهای شاد
خلوت گرم کبوتر های مست
نرم نرمک می رسد اینک بهار
خوش به حال روزگار
خوش به حال چشمه ها و دشت ها
خوش به حال دانه ها و سبزه ها
خوش به حال غنچه های نیمه باز
خوش به حال دختر میخک که می خندد به ناز
خوش به حال آفتاب
ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم
ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار
پيام هاي ديگران () PermaLink پنجشنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸٧ - امیرحسین
