***گل نرگس***

 

مثل هربار برای تو نوشتم دل من خون شد از این غم تو کجایی؟

و ای کاش که این جمعه بیایی! دل من تاب ندارد ,

همه گویند به انگشت اشاره مگر این عاشق دلسوخته ارباب ندارد؟....

تو کجایی؟....تو کجایی؟ وتو انگار به قلبم بنویسی ...

که چرا هیچ نگویند مگر این رهبر دلسوز , طرفدار ندارد که غریب است ؟

وعجیب است که پس از قرن  و هزاره هنوز هم که هنوز است

دو چشمش به راه است

و مگر سیصد واندی نفر از شیفتگانش زیاد است ....

که گویند به اندازه یک ((بدر)) علمدار ندارد!

و گویند چرا این همه مشتاق ولی او سپهش یار ندارد !! ..........

 

مولا جان هر روز برای آمدنت دعا میکنم و برای نیامدنت کارهای بسیار!

آقای من باز میلادت رسید و نیامدی و چشمانمان تشنه تر شد به دیدارت.

میلادت مبارک

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        یکشنبه ٢٦ تیر ۱۳٩٠ - امیرحسین

نجوای شبانه

می بینی؟.... نیازی نیست با تو سخن بگویند، درد یتیمی را از پشت پرده اشک هایشان می توان خواند. دیدگان معصومشان گویای رنجی عمیق است . بی کسی ، مظلومیت ، غربت ...  همه و همه را می توان در چشم هایشان دید. سه شبانه روز است با دیدن چهره های مهربانشان می سوزم و می سازم. سه شب است گریه ام  را از آنها پنهان کرده ام . خودت قضاوت کن، چگونه باید تحمل کنم؟

می بینی؟... می بینی مرا به چه روزی انداخته ای؟ نیمه شب مرا راهی بیابان فرقت کرده ای.

دست  یتیمانت  را گرفته ام ، بغضم را فرو خورده ام ، آرام و بی سر و صدا از خانه ای که نفس رحمانی تو دیگر در آن نمی دمد ، خارج شده ایم، از آن کوچه ی جگرسوز گذشته ایم و به سویت آمده ایم. سه شب است کارمان شده همین . تمام ساعات شبانه روز برای این دیدار لحظه شماری می کنیم. یتیمانت از صبح تا به شام در کنج خانه زانوی غم بغل گرفته اند

 و چقدر جانسوز است تحمل این درد وقتی می بینی یتیمی به یتیم دیگر دلداری می دهد

تا کنون علی را با این حال دیده بودی؟ "دل شکسته ای بر قبر پهلو شکسته نشسته است"

 این فاتح خیبر است که اکنون بر سر مزار تو خسته  و دل آزرده ضجه می زند . این همان بوتراب است که آوازه ی دلاوری هایش را دشمن و دوست می دانند . این حیدر است ، حیدر کرار، همو که جنگاوری اش در خندق، زبان روح الامین را نیز به تحسین گشود تا بین زمین و آسمان ندا در دهد:  "لا فتی الا علی لا سیف الا ذوالفقار"

ریحانه ی علی! از کجا برایت بگویم؟ داغ دل پر درد علی را تو بهتر از هر کس دیگر می دانی . خودت می دانی که با رفتنت چه آتشی به جانم زده ای. محرم اسرار  علی تو بودی و بس و حالا با رفتنت چاه همدم علی شده است.

یادش بخیر! رسول الله که دستت را در دستم گذاشت در دیدگانش خواندم که دارد تمام هستی اش را به من امانت می دهد ،  پاره تنش را، کوثرش را. حالا چگونه نزد او سرم را بلند کنم؟ چگونه بگویم با امانتت چه کردند؟ علی امانت دار خوبی برای کوثر پیغمبر نبود.

 اما تو مرا نزد پدرت ، رحمه للعالمین ،  شفاعت کن.

 بگو دست خیبرگشای علی بسته بود ، بگو قلب علی خسته بود.

 بگو علی با خواهش من پشت در نیامد ....

ای کاش آن روز که در بستر بیماری برای رفتنت "عجل" می گفتی به فکر این روز علی هم می بودی. پر کشیدی و علی را جا گذاشتی. سلام مرا به رسول خدا برسان و به حضرتش بگو که :

"جای سیلی تا ابد بر چهره ی علی و شیعیانش خواهد ماند"

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        پنجشنبه ۱٥ اردیبهشت ۱۳٩٠ - امیرحسین

 

می‌خواهند نور خدا را با دهان‌شان خاموش کنند، اما خدا نورش را اتمام خواهد کرد، اگرچه کافران را خوش نیاید.

شعله شمع را می‌شود با دمی خاموش کرد، آتش را چه؟

 خورشید را می‌شود خاموش کرد؟ اگر کسی خواست با دم و دهانش خورشید را خاموش کند، چه می‌کنید؟ می‌خندید، نه؟!

 من هم همان لحظه‌ها که جگرم آتش گرفته بود، وقتی صفحه‌های کتابم را آتش می‌زدند، وسطِ گریه، خندیدم !!!

گفته بودند قرآن، برای بعضی فقط مایه افزایش نفرت‌ است. خودِ قرآن گفته بود؛

 وَلَقَدْ صَرَّفْنَا فِی هَذَا الْقُرْآنِ لِیَذَّکَّرُواْ وَمَا یَزِیدُهُمْ إِلاَّ نُفُورًا.

باور نمی‌کردم. ولی دیدم که هنوز بعد هزار و چهارصد سال، این کتاب آن قدر عزیز است، که نه فقط جاذبه، بلکه دافعه‌اش هم پابرجاست. باورکردم سنت جاری خدا را که بر این کتاب مبارک قرار گرفته، که توی بعضی قلب‌ها منشأ هدایت و شفاء بشود و توی بعضی دیگر فقط مایه کینه و نفرت و خسارت ...

راستی چه بزرگ و کریمی تو ای کتاب!

 چه عزیز و مبارکی، تازه و نو، مثل همان لحظه‌های اوّل که محمّدِ امین، سرمستِ باده‌های آسمانی‌ات، سرخوش از شنیدن اولین کلمه‌هایت، چلّه‌نشینی حراء را به در آمده بود.

دیشب موقع قرآن خواندن، گریه کردم. نه برای قرآن‌هایی که از کینه و حقد و حقارت و عجز آن مردکِ بی‌مقدار و هم‌کیشانش سوختند. برای قرآنِ خودم که هر روز می‌سوزانمش!

برای کلمه‌هایی که از لقلقه زبانم، آن طرف‌تر نمی‌روند. برای کلمه‌هایی که منشأ عمل نمی‌شوند. برای کلمه‌هایی که منشأ قیام نمی‌شوند. منشأ مبارزه و جهاد نمی‌شوند. منشا هجرت از این سستی‌ها و خمودی‌ها نمی‌شوند.

 برای کلمه‌های که توی حافظه‌ام حبس‌شان کرده‌ام.

این روزها برای قرآن‌هایی باید گریست که صلیبِ «حَسبُنا کتاب الله»شان کرده‌اند، وقتی قرآنِ ناطق، گوشه‌نشینِ خیمه صفین شده است. این روزها برای قرآن‌هایی باید گریست که استنادِ مزخرفات سکولاریزم و لیبرالیزم شده‌اند. برای قرآن‌هایی که حتی بین ما، ما بچه‌های شیعه، غریبند. ا

ین روزها باید برای قرآن‌هایی که هر روز می‌سوزانیم‌شان روضه خواند و گریست.

پی نوشت :

آتش زدن قرآن یه فاجعه است

اما فاجعه تر اینه که دل ما ذره ای از این قضیه نسوزه  !!!

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        جمعه ٢٦ شهریور ۱۳۸٩ - امیرحسین

هنوزم عاشقم ای یار ...

 

السلام علیک یا  صاحب الزمان

 

  نپرس از من، نپرس هر بار

 

هنوزم عاشقم ای یار

 

  هنوزم شکل فرهادم

 

   رفیق کوهم و تیشه

 

  هنوزم توی باغ عشق

 

  پر از برگم پر از ریشه

 

  بیابان در بیابان را

 

  چو مجنون همره بادم

 

  برای دیدن آن یار

 

  هنوز از پا نیفتادم

 

  هنوز تنها و بی خویشم

 

  همان درویش درویشم

 

  همه خویشم شده این عشق

 

  که با آن از همه پیشم

 

  نپرس از من، نپرس هر بار

 

  هنوزم عاشقم ای یار

 

   ولی ای دوست

 

   ای غایب

 

  سفر کرده غریبانه

 

   اسیر غربتی دلتنگ

 

  دلت دلتنگ یاران است

 

  غم سنگین تو ای مه

 

  در این نامه چه عریان است

 

  نپرس از من، نپرس هر بار

 

  هنوزم عاشقم ای یار

 

 

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        دوشنبه ۱٢ بهمن ۱۳۸۸ - امیرحسین

 

می نویسم...برای آقایی که دوشنبه ها و جمعه ها زیاد به خط خطی های نامه ی اعمالم سر می زند

 

می نویسم برای آقایی که من برای او گریه می کنم و او برای من...

 

می خواهم به چند چیز خوب فکر کنم :

 

 بوی خاک باران زده ، چیدن سفره ی هفت سین ،  صدای امواج دریا ،  بوی گل های یاس در شب ،

 

 و به تو و به روز آمدنت ...

 

می خواهم از تو بنویسم ... از لحظه های بی تو بودن ... از ثانیه های سرد

انتظار ...

از غروب های جمعه ای که با یاد تو سپری شد ... از ندبه هایی که به شوق وصال تو

خوانده شد ...

از اشک هایی که به عشق دیدن تو جاری شد...

 

از این هوای ابری ... از ظلمت و تاریکی ... از خفقان این شهر مه گرفته ...

 

از تو...از دوری ات...از...

 

 

باز هم بگویم ؟  باز هم بگویم چند جمعه ی تقویمم ضربدر خورد و نیامدی؟

 

 

بگویم چند جمعه خورشید را قسم دادم تا غروب نکند که بیایی؟  

 

 

بگویم چقدر کوچه ها را آب پاشی کردم و غبار از همه آینه ها برداشتم تا بیایی و

نیامدی؟

 

بگویم که همه کوچه ها،همه ثانیه ها و لحظه ها چگونه نامت را فریاد می زنند؟

 

 

آقای روزهای جمعه!

 

 

 این درخت انتظار سال هاست که در وجودمان جوانه زده است...

 

 

کی میوه ی فرج ان را برداشت میکنیم خدا میداند و بس !

 

 

نمی خواهد بگویم نرگس ها هنوز طلایه دار لشکر انتظارند...

 

 

دیگر لازم نیست از خزان دل هایمان بگویم.

 

 

می خواهم این بار خدا_همان همسایه ی دیوار به دیوار دلمان را میگویم_قسم بدهم

 

 

که چهل روز عهدمان یک قرن شد ، پس چرا به چشم هایی که لیاقت دیدن مولا را

ندارند مروارید اشک را هدیه کردی؟

 

 

می خواهم این بار فقط و فقط  به یک چیز  فکر کنم:

 

به روزی که تقویم را باز میکنم و می خوانم امروز...روز ظهور حجه ابن الحسن...تعطیل!

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        سه‌شنبه ٧ مهر ۱۳۸۸ - امیرحسین

 

 

گنهکاران ! مژده باد فصل توبه رسید ... رمضان در راه است

 

نمی توان سرشار نبود ،

 

 وقتی که تقویم های خسته به تو میرسند تمام روزهای پیشرو پیراهن امید و

 

رستگاری به تن میکنند .

 

و لحظه ها ، دست به دامان نام تو و خجستگی روزهایت آرزوی زیباترین سرنوشت را به دوش میکشند .

 

ای موسم الهی ...

 

ثانیه های عاشقانه ات  را به  آرامی  عبور بده  ، آهسته از روزهایم رد شو ،

 

 

 آهسته تر  ،  تا همه نفس هایم از مسیحای انفاس تو لبریز شوند .

 

 در کنارت در مکثی روح انگیز از زمینگیری روزمره گی ها رها شوم و آسمان را هم تجربه کنم ...

 

ای ماه مهربان ...

 

  یک سال نبودنت را آنچنان دلتنگ بودم که اینک در لحظه آمدنت دل چشم به راه من دست و پا گم کرده است.

  

 

 

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        شنبه ۳۱ امرداد ۱۳۸۸ - امیرحسین

 

کودکی میپرسد ٬که پدر؟

 

 که هنوز... یارانش در راهند...نرسیدند به او ؟

 

یا هنوز نشدست ... وقت ظهور؟

 

نکند خواب باشم... نکند مدرسه ٬

 

آن لحظه ی دیدار باشم؟

 

وای پدر میترسم... نکند دیر به  مولا برسم؟

 

نکند خواب بمانم...نکند ...نکند...

 

وای پسر....

 

 تو  چرا میترسی....؟؟

 

گر نمیدانی بدان!

 

تو نه خواب خواهی ماند... نه در آن وقت ظهور مدرسه ای !

 

نفست را بده  بیرون... آرام  !

 

تا برایت بگویم٬ که چه کس خواب خواهد ماند ٬آن وقت ظهور !؟

 

آن کسی خواب بماند٬ که همه عمر خویش بسپارد به خواب.

 

نه خبر دارد از آن روز عزیز...نه که میداند ٬ مولایش کیست !

 

 

 آن کس آن است که مکتب نرود روزش روز...

 

 

و تمام گذر عمر٬ خواب است هنوز...

 

 

و در آن روز که خواب ترک کند ...

 

 

وجودش شرم است ...

 

 

و هم او گوید:

 

 

که چه دیر است ...افسوس

 

 

تو بدان نیک پسر...

 

 

که بیاید""جمعه""که بیاید"" جمعه""ولی آن جمعه کدامست؟؟؟

 

 

نمیدانم من...

 

 

من فقط نیک بدانم٬ که همان روز که آید٬ مولا...

 

 

جمعه ای نزدیک است٬ انشا‌‌‌‌‌ءالله...

 

 

و تو آن روز...

 

 

و من آن روز ٬ بیدارم و خانه  ...

 

 

که اگر باشم و زنده ...

 

 

که اگر باشم و زنده...

 

 

برای ظهورش... و  صدای دلنشینش . 

 

 

 در همین جمعه ....

 

 

با هم زمزمه خواهیم کرد ...

 

 

اللهم کن لولیک الحجة ابن الحسن...

 

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        شنبه ٢٤ امرداد ۱۳۸۸ - امیرحسین

 

نمی ترسم از عذاب تو !


عجیب است ولی نمی ترسم !!

 

نه این که نشنیده باشم چقدر ددناک و مهیب است .

 

 

نه این که ندانم ، نخوانده باشم که پوست و گوشت و استخوانم را خواهد سوزاند .

 

 

خوانده ام  ،  دانسته ام  ، باور دارم ...

 

 

حتی نمی ترسم ، نمی رنجم...

 

 

میدانم این همه انتقام نیست ...

 

 

نمی خواهی آزارم دهی...

 

 

نمی خواهی کوچک و حقیرم کنی...

 

 

آتش پاک است و پاک کننده.

 

 

فقط جُرم ها و جِرم هایم را خواهد سوزاند

 

 

ناخالصی ها و بدی هایم را...

 

 

آنوقت تر و تازه و مطهر از میان شعله ها بیرون می آیم تا تو مثل روز اول مرا محکم بغل کنی .

 

 

 

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        جمعه ٢٦ تیر ۱۳۸۸ - امیرحسین

 

به من حق بده که بترسم از گمشدن ...

وقتی پیدا کردن  راه به قدر دیدن مورچه ای سیاه  بر سنگی سیاه در شب تاریک ، دشوار است

 مثل بچه ای سرگردان در شهری غریب وحشت کرده ام !

بچه ها وقتی خیلی میترسند بلند بلند اسم پدر و مادرشان را صدا میکنند ، دنبال آشنا میگردند

 من هم تورا صدا میکنم به نامت که دلیل است

راهنماست ...

 

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        چهارشنبه ۱٠ تیر ۱۳۸۸ - امیرحسین

 

بارش سنگین بود

 

 

دانه گندم روی شانه های نازکش سنگینی میکرد .

 

 

دانه از روی شانه های کوچکش سر خرد و افتاد .

 

 

خداوند دانه گندم را فوت کرد

 

 

مورچه میدانست که نسیم نفس خداست .

 

 

مورچه دانه را دوباره بر دوشش گزاشت و به خداوند گفت :

 

 

گاهی یادم میرود که هستی ای کاش بیشتر می وزیدی !

 

 

خداوند می فرمود همیشه میوزم ! نکند گمم کردی ...

 

 

مورچه گفت : این منم که گم میشوم . بس که کوچکم ! بس که ناچیز ...

 

 

نقطه ای که بود و نبودش را کسی نمی فهمد ...

 

 

خداوند فرمود اما نقطه ، سرآغاز هر خطی ست

 

 

مورچه زیر دانه گندمش گم شد و گفت : اما من سر آغاز هیچم و ریزم ! و ندیدنی ...

 

 

من به هیچ چشمی نخواهم آمد ...

 

 

خداوند فرمود :چشمی که سزاوار دیدن است میبیند

 

 

 و چشم های من همیشه بیناست

 

 

هیچ کس اما نمیدانست که در گوشه ای از خاک مورچه ای با خداوند گرم گفتگوست .

 

 

 

 

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        سه‌شنبه ۱٩ خرداد ۱۳۸۸ - امیرحسین