درباره نویسنده
امیرحسین
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
نویسندگان وبلاگ
  • امیرحسین
صفحات اختصاصی
مطالب اخیر
  • کلاس درس استاد شفیعی کدکنی
  • سه‌شنبه ۱۸ بهمن ۱۳٩٠
  • یکشنبه ٢٦ تیر ۱۳٩٠
  • نجوای شبانه
  • جمعه ٢٦ شهریور ۱۳۸٩
  • هنوزم عاشقم ای یار ...
  • سه‌شنبه ٧ مهر ۱۳۸۸
  • شنبه ۳۱ امرداد ۱۳۸۸
  • شنبه ٢٤ امرداد ۱۳۸۸
  • جمعه ٢٦ تیر ۱۳۸۸
  • چهارشنبه ۱٠ تیر ۱۳۸۸
  • سه‌شنبه ۱٩ خرداد ۱۳۸۸
  • چهارشنبه ٦ خرداد ۱۳۸۸
  • پنجشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳۸۸
  • سال نو مبارک
  • والا پیام دار محمد
  • شنبه ۱٧ اسفند ۱۳۸٧
  • جمعه ۸ آذر ۱۳۸٧
  • دوشنبه ٢٠ آبان ۱۳۸٧
  • چهارشنبه ۱٠ مهر ۱۳۸٧
  • دوشنبه ۱۱ شهریور ۱۳۸٧
  • یکشنبه ٢٧ امرداد ۱۳۸٧
  • خدای من
  • شهر رویای من
  • یادی از دو استاد
  • شنبه ۱۱ خرداد ۱۳۸٧
  • دوشنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳۸٧
  • شنبه ۳۱ فروردین ۱۳۸٧
  • دوشنبه ۱٢ فروردین ۱۳۸٧
  • طبیعت قشنگم تولدت مبارک.....
کلمات کلیدی مطالب
  • و می بینم که می آیی (۱)
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • اسفند ٩٠
  • بهمن ٩٠
  • تیر ٩٠
  • اردیبهشت ٩٠
  • شهریور ۸٩
  • بهمن ۸۸
  • مهر ۸۸
  • امرداد ۸۸
  • تیر ۸۸
  • خرداد ۸۸
  • اردیبهشت ۸۸
  • اسفند ۸٧
  • آذر ۸٧
  • آبان ۸٧
  • مهر ۸٧
  • شهریور ۸٧
  • امرداد ۸٧
  • تیر ۸٧
  • خرداد ۸٧
  • اردیبهشت ۸٧
  • فروردین ۸٧
  • اسفند ۸٦
  • آذر ۸٦
  • آبان ۸٦
  • مهر ۸٦
  • شهریور ۸٦
  • امرداد ۸٦
  • تیر ۸٦
  • خرداد ۸٦
  • اردیبهشت ۸٦
  • فروردین ۸٦
  • اسفند ۸٥
  • بهمن ۸٥
  • دی ۸٥
  • مهر ۸٥
  • شهریور ۸٥
  • امرداد ۸٥
  • تیر ۸٥
  • خرداد ۸٥
  • اردیبهشت ۸٥
  • فروردین ۸٥
  • اسفند ۸٤
  • بهمن ۸٤
دوستان من
  • کتیبه ی آذر
  • گاه نوشت
  • عاشق نشین...
  • حرف لحظه ها
  • آلاچیق
  • روزگار غريبي است نازنين
  • شكوفه نرگس
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • جامعه مجازی بهشت من
  • باشگاه مدیران و متخصصان
کدهای اضافی کاربر



***گل نرگس***
کلاس درس استاد شفیعی کدکنی
نویسنده: امیرحسین - سه‌شنبه ۱٦ اسفند ۱۳٩٠

چند روزی به آمدن عید مانده بود. بیشتر بچه ها غایب بودند، یا اکثرا" رفته بودند به شهرها و شهرستان های خودشان یا گرفتار کارهای عید بودند اما استاد ما بدون هیچ تاخیری آمد سر کلاس و شروع کرد به ...درس دادن.

استاد خشک و مقرراتی ما خود مزیدی شده بر دشواری "صدرا".

بالاخره کلاس رو به پایان بود که یکی از بچه ها خیلی آرام گفت: استاد آخره سالی دیگه بسه!

استاد هم دستی به سر تهی از موی خود کشید! و عینکش را از روی چشمانش برداشت و همین طور که آن را می گذاشت روی میز، خودش هم برای اولین بار روی صندلی جا گرفت.

استاد 50 ساله‌مان با آن کت قهوه‌ای سوخته‌ای که به تن داشت، گفت: حالا که تونستید من رو از درس دادن بندازید بذارید خاطره ای رو براتون تعریف کنم.


 

"من حدودا 21 یا 22 سالم بود، مشهد زندگی می کردیم،

پدر و مادرم کشاورز بودند با دست های چروک خورده و آفتاب سوخته، دست هایی که هر وقت اون ها رو می دیدم دلم می خواست ببوسمشان، بویشان کنم، کاری که هیچ وقت اجازه آن را به خود ندادم با پدرم بکنم اما دستان مادرم را همیشه خیلی آرام مثل "ماش پلو" که شب عید به شب عید می خوردیم بو می کردم و در آخر بر لبانم می گذاشتم.

استادمان حالا قدری هم با بغض کلماتش را جمله می کند: نمی دونم بچه ها شما هم به این پی بردید که هر پدر و مادری بوی خاص خودشان را دارند یا نه؟

ولی من بوی مادرم را همیشه زمانی که نبود و دلتنگش می شدم از چادر کهنه سفیدی که گل های قرمز ریز روی آن ها نقش بسته بود حس می کردم، چادر را جلوی دهان و بینی‌ام می گرفتم و چند دقیقه با آن نفس می کشیدم...

اما نسبت به پدرم؛ مثل تمام پدرها؛ هیچ وقت اجازه ابراز احساسات پیدا نکردم جز یک بار، آن هم نه به صورت مستقیم.

نزدیکی های عید بود، من تازه معلم شده بودم و اولین حقوقم را هم گرفته بودم، صبح بود، رفتم آب انبار تا برای شستن ظروف صبحانه آب بیارم.

از پله ها بالا می آمدم که صدای خفیف هق، هق مردانه ای را شنیدم، از هر پله ای که بالا می آمدم صدا را بلندتر می شنیدم...استاد حالا خودش هم گریه می کند...

پدرم بود، مادر هم آرامش می کرد، می گفت آقا! خدا بزرگ است، خدا نمیذاره ما پیش بچه ها کوچیک بشیم، فوقش به بچه ها عیدی نمی دیم، قرآن خدا که غلط نمی شه

اما بابام گفت: خانم نوه هامون تو تهران بزرگ شدند و از ما انتظار دارند، نباید فکر کنند که ما ...

حالا دیگه ماجرا روشن تر از این بود که بخواهم دلیل گریه های بابام رو از مادرم بپرسم، دست کردم توی جیبم، 100 تومان بود، کل پولی که از مدرسه گرفته بودم، گذاشتم روی گیوه های پدرم و خم شدم و گیوه های پر از خاک و خلی که هر روز در زمین زراعی، همراه بابا بود بوسیدم.

آن سال همه خواهر و برادرام ازتهران آمدند مشهد، با بچه های قد و نیم قد که هر کدام به راحتی "عمو" و "دایی" نثارم می کردند.

بابا به هرکدام از بچه ها و نوه ها 10 تومان عیدی داد، 10 تومان ماند که آن را هم به عنوان عیدی داد به مامان.

اولین روز بعد از تعطیلات بود، چهاردهم، که رفتم سر کلاس.

بعد از کلاس آقای مدیر با کروات نویی که به خودش آویزان کرده بود گفت که کارم دارد و باید بروم اتاقش، رفتم،

بسته ای از کشوی میز خاکستری رنگ زوار درفته گوشه اتاقش درآورد و داد به من.

گفتم: این چیه؟

"باز کن می فهمی"

باز کردم، 900 تومان پول نقد بود!
این برای چیه؟

"از مرکز اومده؛ در این چند ماه که اینجا بودی بچه ها رشد خوبی داشتند برای همین من از مرکز خواستم تشویقت کنند."

راستش نمی دونستم که این چه معنی می تونه داشته باشه،

فقط در اون موقع ناخودآگاه به آقای مدیر گفتم این باید 1000 تومان باشه نه 900 تومان!

مدیر گفت از کجا می دونی؟ کسی بهت گفته؟ گفتم: نه، فقط حدس می زنم، همین.

راستش مدیر نمی دونست بخنده یا از این پررویی من عصبانی بشه اما در هر صورت گفت از مرکز استعلام می‌گیرد و خبرش را به من می دهد.

روز بعد تا رفتم اتاق معلمان تا آماده بشم برای کلاس،

آقای مدیر خودش را به من رساند و گفت: من دیروز به محض رفتنت استعلام کردم، درست گفتی، هزار تومان بوده نه نهصد تومان، اون کسی که بسته رو آورده صد تومانش را کِش رفته بود که خودم رفتم ازش گرفتم اما برای دادنش یه شرط دارم...

"چه شرطی؟"

بگو ببینم از کجا می دونستی؟ نگو حدس زدم که خنده دار است.

***
استاد کمی به برق چشمان بچه ها که مشتاقانه می خواستند جواب این سوال آقای مدیر را بشنوند، نگاه کرد و دسته طلایی عینکش را گرفت و آن را پشت گوشش جا داد

و گفت: "به آقای مدیر گفتم هیچ شنیدی که خدا 10 برابر عمل نیکوکاران به آن ها پاداش می دهد؟"


---------------------------------------------------------------------------------

 این پست مال من نبود ،‌ اما اونقدر به دلم نشست که حیفم اومد اینجا منتشرش نکنم .

دوست ندارم مثل خیلی ها وبلاگ نوشتن ، محلی برای غر زدن انتخاب کنم

اما !

این روزا اصلا دلم و دستم به کار نمیره ......

 

نظرات ()



 
نویسنده: امیرحسین - سه‌شنبه ۱۸ بهمن ۱۳٩٠

 

دلم نامه می خواهد .

نامه نوشتن برای تو ...

مثل نامه هایی که همه می نویسند برای عزیزانشان .

که بالای نامه ، اسم عزیزشان را می تویسند و کنارش « جان » می گذارند یا « عزیزم » .

حالش را می پرسند .... ملالشان تنها دوری از او می شود .

حرف کم می آورند وسط  نامه  و هی از حال خودشان می گویند و از او می پرسند که چطور است ....

هنوز نفهمیده ام که باید عزیزترین من تو باشی ....

اما برایت نامه می نویسم که :

« خداجان سلام .

اگر از حال من پرسیده باشی ، خوبم و ملالی نیست جز دوری از شما .»

می نویسم و بعد از این همه دروغ خجالت می کشم ....

که اضطرابم ، رنج ندیدن و حس نکردنت ، نبود هرگز ....

باز می نویسم ؛ از حال خودم که بد است ...

که برگشته ام تا بهترم کنی .

که اگر به موقع به دادم نرسی معلوم نیست چه می شوم و به کجا می رسم ....

از بعضی چیز ها هم نمی گویم  ...

که خودت خوب تر می دانی و من هم از این همه اشکار کردنش خجالت می کشم .

حرف کم می اورم ... باز از خودم می گویم و حال تو را می پرسم ....

 و از تو می خواهم که برسی به داد من ، پیش از آنکه خیلی دیر شود

خدا جان سلام

من بر گشتم

وَاسْتَغْفِرُوا رَبَّکُمْ ثُمَّ تُوبُوا إِلَیْهِ إِنَّ رَبِّی رَحِیمٌ وَدُودٌ (٩٠)

از پروردگار خود، آمرزش بطلبید; و به سوی او بازگردید;

که پروردگارم مهربان و دوستدار بندگان توبه‏کاراست!»

 

 

نظرات ()



 
نویسنده: امیرحسین - یکشنبه ٢٦ تیر ۱۳٩٠

مثل هربار برای تو نوشتم دل من خون شد از این غم تو کجایی؟

و ای کاش که این جمعه بیایی! دل من تاب ندارد ,

همه گویند به انگشت اشاره مگر این عاشق دلسوخته ارباب ندارد؟....

تو کجایی؟....تو کجایی؟ وتو انگار به قلبم بنویسی ...

که چرا هیچ نگویند مگر این رهبر دلسوز , طرفدار ندارد که غریب است ؟

وعجیب است که پس از قرن  و هزاره هنوز هم که هنوز است

دو چشمش به راه است

و مگر سیصد واندی نفر از شیفتگانش زیاد است ....

که گویند به اندازه یک ((بدر)) علمدار ندارد!

و گویند چرا این همه مشتاق ولی او سپهش یار ندارد !! ..........

 

مولا جان هر روز برای آمدنت دعا میکنم و برای نیامدنت کارهای بسیار!

آقای من باز میلادت رسید و نیامدی و چشمانمان تشنه تر شد به دیدارت.

میلادت مبارک

نظرات ()



نجوای شبانه
نویسنده: امیرحسین - پنجشنبه ۱٥ اردیبهشت ۱۳٩٠

می بینی؟.... نیازی نیست با تو سخن بگویند، درد یتیمی را از پشت پرده اشک هایشان می توان خواند. دیدگان معصومشان گویای رنجی عمیق است . بی کسی ، مظلومیت ، غربت ...  همه و همه را می توان در چشم هایشان دید. سه شبانه روز است با دیدن چهره های مهربانشان می سوزم و می سازم. سه شب است گریه ام  را از آنها پنهان کرده ام . خودت قضاوت کن، چگونه باید تحمل کنم؟

می بینی؟... می بینی مرا به چه روزی انداخته ای؟ نیمه شب مرا راهی بیابان فرقت کرده ای.

دست  یتیمانت  را گرفته ام ، بغضم را فرو خورده ام ، آرام و بی سر و صدا از خانه ای که نفس رحمانی تو دیگر در آن نمی دمد ، خارج شده ایم، از آن کوچه ی جگرسوز گذشته ایم و به سویت آمده ایم. سه شب است کارمان شده همین . تمام ساعات شبانه روز برای این دیدار لحظه شماری می کنیم. یتیمانت از صبح تا به شام در کنج خانه زانوی غم بغل گرفته اند…

 و چقدر جانسوز است تحمل این درد وقتی می بینی یتیمی به یتیم دیگر دلداری می دهد …

تا کنون علی را با این حال دیده بودی؟ "دل شکسته ای بر قبر پهلو شکسته نشسته است"

 این فاتح خیبر است که اکنون بر سر مزار تو خسته  و دل آزرده ضجه می زند . این همان بوتراب است که آوازه ی دلاوری هایش را دشمن و دوست می دانند . این حیدر است ، حیدر کرار، همو که جنگاوری اش در خندق، زبان روح الامین را نیز به تحسین گشود تا بین زمین و آسمان ندا در دهد:  "لا فتی الا علی لا سیف الا ذوالفقار"

ریحانه ی علی! از کجا برایت بگویم؟ داغ دل پر درد علی را تو بهتر از هر کس دیگر می دانی . خودت می دانی که با رفتنت چه آتشی به جانم زده ای. محرم اسرار  علی تو بودی و بس و حالا با رفتنت چاه همدم علی شده است.

یادش بخیر! رسول الله که دستت را در دستم گذاشت در دیدگانش خواندم که دارد تمام هستی اش را به من امانت می دهد ،  پاره تنش را، کوثرش را. حالا چگونه نزد او سرم را بلند کنم؟ چگونه بگویم با امانتت چه کردند؟ علی امانت دار خوبی برای کوثر پیغمبر نبود.

 اما تو مرا نزد پدرت ، رحمه للعالمین ،  شفاعت کن.

 بگو دست خیبرگشای علی بسته بود ، بگو قلب علی خسته بود.

 بگو علی با خواهش من پشت در نیامد ....

ای کاش آن روز که در بستر بیماری برای رفتنت "عجل" می گفتی به فکر این روز علی هم می بودی. پر کشیدی و علی را جا گذاشتی. سلام مرا به رسول خدا برسان و به حضرتش بگو که :

"جای سیلی تا ابد بر چهره ی علی و شیعیانش خواهد ماند"

نظرات ()



 
نویسنده: امیرحسین - جمعه ٢٦ شهریور ۱۳۸٩

می‌خواهند نور خدا را با دهان‌شان خاموش کنند، اما خدا نورش را اتمام خواهد کرد، اگرچه کافران را خوش نیاید.

شعله شمع را می‌شود با دمی خاموش کرد، آتش را چه؟

 خورشید را می‌شود خاموش کرد؟ اگر کسی خواست با دم و دهانش خورشید را خاموش کند، چه می‌کنید؟ می‌خندید، نه؟!

 من هم همان لحظه‌ها که جگرم آتش گرفته بود، وقتی صفحه‌های کتابم را آتش می‌زدند، وسطِ گریه، خندیدم !!!

گفته بودند قرآن، برای بعضی فقط مایه افزایش نفرت‌ است. خودِ قرآن گفته بود؛

 وَلَقَدْ صَرَّفْنَا فِی هَذَا الْقُرْآنِ لِیَذَّکَّرُواْ وَمَا یَزِیدُهُمْ إِلاَّ نُفُورًا.

باور نمی‌کردم. ولی دیدم که هنوز بعد هزار و چهارصد سال، این کتاب آن قدر عزیز است، که نه فقط جاذبه، بلکه دافعه‌اش هم پابرجاست. باورکردم سنت جاری خدا را که بر این کتاب مبارک قرار گرفته، که توی بعضی قلب‌ها منشأ هدایت و شفاء بشود و توی بعضی دیگر فقط مایه کینه و نفرت و خسارت ...

راستی چه بزرگ و کریمی تو ای کتاب!

 چه عزیز و مبارکی، تازه و نو، مثل همان لحظه‌های اوّل که محمّدِ امین، سرمستِ باده‌های آسمانی‌ات، سرخوش از شنیدن اولین کلمه‌هایت، چلّه‌نشینی حراء را به در آمده بود.

دیشب موقع قرآن خواندن، گریه کردم. نه برای قرآن‌هایی که از کینه و حقد و حقارت و عجز آن مردکِ بی‌مقدار و هم‌کیشانش سوختند. برای قرآنِ خودم که هر روز می‌سوزانمش!

برای کلمه‌هایی که از لقلقه زبانم، آن طرف‌تر نمی‌روند. برای کلمه‌هایی که منشأ عمل نمی‌شوند. برای کلمه‌هایی که منشأ قیام نمی‌شوند. منشأ مبارزه و جهاد نمی‌شوند. منشا هجرت از این سستی‌ها و خمودی‌ها نمی‌شوند.

 برای کلمه‌های که توی حافظه‌ام حبس‌شان کرده‌ام.

این روزها برای قرآن‌هایی باید گریست که صلیبِ «حَسبُنا کتاب الله»شان کرده‌اند، وقتی قرآنِ ناطق، گوشه‌نشینِ خیمه صفین شده است. این روزها برای قرآن‌هایی باید گریست که استنادِ مزخرفات سکولاریزم و لیبرالیزم شده‌اند. برای قرآن‌هایی که حتی بین ما، ما بچه‌های شیعه، غریبند. ا

ین روزها باید برای قرآن‌هایی که هر روز می‌سوزانیم‌شان روضه خواند و گریست.

پی نوشت :

آتش زدن قرآن یه فاجعه است

اما فاجعه تر اینه که دل ما ذره ای از این قضیه نسوزه  !!!

نظرات ()



هنوزم عاشقم ای یار ...
نویسنده: امیرحسین - دوشنبه ۱٢ بهمن ۱۳۸۸

 

السلام علیک یا  صاحب الزمان

 

  نپرس از من، نپرس هر بار

 

هنوزم عاشقم ای یار

 

  هنوزم شکل فرهادم

 

   رفیق کوهم و تیشه

 

  هنوزم توی باغ عشق

 

  پر از برگم پر از ریشه

 

  بیابان در بیابان را

 

  چو مجنون همره بادم

 

  برای دیدن آن یار

 

  هنوز از پا نیفتادم

 

  هنوز تنها و بی خویشم

 

  همان درویش درویشم

 

  همه خویشم شده این عشق

 

  که با آن از همه پیشم

 

  نپرس از من، نپرس هر بار

 

  هنوزم عاشقم ای یار

 

   ولی ای دوست

 

   ای غایب

 

  سفر کرده غریبانه

 

   اسیر غربتی دلتنگ

 

  دلت دلتنگ یاران است

 

  غم سنگین تو ای مه

 

  در این نامه چه عریان است

 

  نپرس از من، نپرس هر بار

 

  هنوزم عاشقم ای یار

 

 

نظرات ()



 
نویسنده: امیرحسین - سه‌شنبه ٧ مهر ۱۳۸۸

می نویسم...برای آقایی که دوشنبه ها و جمعه ها زیاد به خط خطی های نامه ی اعمالم سر می زند

 

می نویسم برای آقایی که من برای او گریه می کنم و او برای من...

 

می خواهم به چند چیز خوب فکر کنم :

 

 بوی خاک باران زده ، چیدن سفره ی هفت سین ،  صدای امواج دریا ،  بوی گل های یاس در شب ،

 

 و به تو و به روز آمدنت ...

 

می خواهم از تو بنویسم ... از لحظه های بی تو بودن ... از ثانیه های سرد

انتظار ...

از غروب های جمعه ای که با یاد تو سپری شد ... از ندبه هایی که به شوق وصال تو

خوانده شد ...

از اشک هایی که به عشق دیدن تو جاری شد...

 

از این هوای ابری ... از ظلمت و تاریکی ... از خفقان این شهر مه گرفته ...

 

از تو...از دوری ات...از...

 

 

باز هم بگویم ؟  باز هم بگویم چند جمعه ی تقویمم ضربدر خورد و نیامدی؟

 

 

بگویم چند جمعه خورشید را قسم دادم تا غروب نکند که بیایی؟  

 

 

بگویم چقدر کوچه ها را آب پاشی کردم و غبار از همه آینه ها برداشتم تا بیایی و

نیامدی؟

 

بگویم که همه کوچه ها،همه ثانیه ها و لحظه ها چگونه نامت را فریاد می زنند؟

 

 

آقای روزهای جمعه!

 

 

 این درخت انتظار سال هاست که در وجودمان جوانه زده است...

 

 

کی میوه ی فرج ان را برداشت میکنیم خدا میداند و بس !

 

 

نمی خواهد بگویم نرگس ها هنوز طلایه دار لشکر انتظارند...

 

 

دیگر لازم نیست از خزان دل هایمان بگویم.

 

 

می خواهم این بار خدا_همان همسایه ی دیوار به دیوار دلمان را میگویم_قسم بدهم

 

 

که چهل روز عهدمان یک قرن شد ، پس چرا به چشم هایی که لیاقت دیدن مولا را

ندارند مروارید اشک را هدیه کردی؟

 

 

می خواهم این بار فقط و فقط  به یک چیز  فکر کنم:

 

به روزی که تقویم را باز میکنم و می خوانم امروز...روز ظهور حجه ابن الحسن...تعطیل!

نظرات ()



 
نویسنده: امیرحسین - شنبه ۳۱ امرداد ۱۳۸۸

 

گنهکاران ! مژده باد فصل توبه رسید ... رمضان در راه است

 

نمی توان سرشار نبود ،

 

 وقتی که تقویم های خسته به تو میرسند تمام روزهای پیشرو پیراهن امید و

 

رستگاری به تن میکنند .

 

و لحظه ها ، دست به دامان نام تو و خجستگی روزهایت آرزوی زیباترین سرنوشت را به دوش میکشند .

 

ای موسم الهی ...

 

ثانیه های عاشقانه ات  را به  آرامی  عبور بده  ، آهسته از روزهایم رد شو ،

 

 

 آهسته تر  ،  تا همه نفس هایم از مسیحای انفاس تو لبریز شوند .

 

 در کنارت در مکثی روح انگیز از زمینگیری روزمره گی ها رها شوم و آسمان را هم تجربه کنم ...

 

ای ماه مهربان ...

 

  یک سال نبودنت را آنچنان دلتنگ بودم که اینک در لحظه آمدنت دل چشم به راه من دست و پا گم کرده است.

  

 

 

نظرات ()



 
نویسنده: امیرحسین - شنبه ٢٤ امرداد ۱۳۸۸

کودکی میپرسد ٬که پدر؟

 

 که هنوز... یارانش در راهند...نرسیدند به او ؟

 

یا هنوز نشدست ... وقت ظهور؟

 

نکند خواب باشم... نکند مدرسه ٬

 

آن لحظه ی دیدار باشم؟

 

وای پدر میترسم... نکند دیر به  مولا برسم؟

 

نکند خواب بمانم...نکند ...نکند...

 

وای پسر....

 

 تو  چرا میترسی....؟؟

 

گر نمیدانی بدان!

 

تو نه خواب خواهی ماند... نه در آن وقت ظهور مدرسه ای !

 

نفست را بده  بیرون... آرام  !

 

تا برایت بگویم٬ که چه کس خواب خواهد ماند ٬آن وقت ظهور !؟

 

آن کسی خواب بماند٬ که همه عمر خویش بسپارد به خواب.

 

نه خبر دارد از آن روز عزیز...نه که میداند ٬ مولایش کیست !

 

 

 آن کس آن است که مکتب نرود روزش روز...

 

 

و تمام گذر عمر٬ خواب است هنوز...

 

 

و در آن روز که خواب ترک کند ...

 

 

وجودش شرم است ...

 

 

و هم او گوید:

 

 

که چه دیر است ...افسوس

 

 

تو بدان نیک پسر...

 

 

که بیاید""جمعه""که بیاید"" جمعه""ولی آن جمعه کدامست؟؟؟

 

 

نمیدانم من...

 

 

من فقط نیک بدانم٬ که همان روز که آید٬ مولا...

 

 

جمعه ای نزدیک است٬ انشا‌‌‌‌‌ءالله...

 

 

و تو آن روز...

 

 

و من آن روز ٬ بیدارم و خانه  ...

 

 

که اگر باشم و زنده ...

 

 

که اگر باشم و زنده...

 

 

برای ظهورش... و  صدای دلنشینش . 

 

 

 در همین جمعه ....

 

 

با هم زمزمه خواهیم کرد ...

 

 

اللهم کن لولیک الحجة ابن الحسن...

 

نظرات ()



 
نویسنده: امیرحسین - جمعه ٢٦ تیر ۱۳۸۸

نمی ترسم از عذاب تو !


عجیب است ولی نمی ترسم !!

 

نه این که نشنیده باشم چقدر ددناک و مهیب است .

 

 

نه این که ندانم ، نخوانده باشم که پوست و گوشت و استخوانم را خواهد سوزاند .

 

 

خوانده ام  ،  دانسته ام  ، باور دارم ...

 

 

حتی نمی ترسم ، نمی رنجم...

 

 

میدانم این همه انتقام نیست ...

 

 

نمی خواهی آزارم دهی...

 

 

نمی خواهی کوچک و حقیرم کنی...

 

 

آتش پاک است و پاک کننده.

 

 

فقط جُرم ها و جِرم هایم را خواهد سوزاند

 

 

ناخالصی ها و بدی هایم را...

 

 

آنوقت تر و تازه و مطهر از میان شعله ها بیرون می آیم تا تو مثل روز اول مرا محکم بغل کنی .

 

 

 

نظرات ()



مطالب قدیمی تر »